مهديس و رفتن به كلاس بالاتر
سلام عزيز دلم. زيباي من، دُر دونه من، يه دونه من.
دختركم از اين كه داري روز به روز بزرگ مي شي و خانوم تر مي شي، لذت مي برم. روز دوشنبه كه بردمت مهدكودك، خاله ساناز گفت كه ديگه مهديس بزرگ شده و بايد بره يك كلاس بالاتر، تو كلاس بزرگا. كه دوباره استرس من كه تورو چه جوري به خاطر وابستگي كه به خاله سهيلا و خاله مرضيه داري جدا كنم شروع شد. كه بعدازظهر كه اومدم تحويلت بگيرم، خاله سهيلا گفت برديمش كلاس بالاتر (خاله منذر) كه اول خوب بود و بعد شروع به بغض كردن و بعد هم گريه. كه خيلي نگران شدم و گفتم كه حالا زوده، ولي گفت بايد تو خونه باهات صحبت كنم كه آماده بشي و بري. تو خونه هم هرچي من و بابا صحبت كرديم ، مي گفتي نه، من مي رم سهيلا و مرضيه، منذر نميرم. ولي باز ما گفتيم، نه خاله منذر خيلي خوبه، ما دوستش داريم، قصه ميگه، بازي مي كنه. كمي راضي شدي تا ديروز كه اومدم ببرمت مهد خاله منذر داشت با كوثر و هليا تاب بازي مي كرد، كه گفتم ديدي دخترم خاله بازي ميكنه، مياره تاب بازي. گفتي نه خودت بامن بازي كن. ولي بالاخره خاله كه داشت ميرفت تو، ديگه بهت گفتم عشقم برو با دوستات بازي كن. و دستت رو گذاشتم تو دست خاله منذر و رفتي. خيلي نگران بودم كه گريه نكني. تا دقيقه آخر كه بري تو كلاس چشم ازت برنداشتم.
به خاله سهيلا زنگ زدم، گفتم چه خبر مهديس خوبه. گفت تو اون كلاس بود، ولي ما اومديم پارك و رفتم مهديس رو آوردم پارك. و وقتي هم اومدم دنبالت خاله منذر و خاله مرضيه تحويلت دادنت. به قول خاله منذر مهديس محصول مشتركه، فعلاً سرش دعواست.
عزيز دلم إن شاءالله كه به كلاس جديدت عادت كني و خيال منم راحت بشه. اصلاً دوست ندارم كه ناراحتي عشقم رو ببينم. زيباي من.
تازگي هام كه مي خواي من و بابا رو صدا كني، با يه لهجه قشنگ و زيبا ميگي: مامان جان، بابا جان. كه دل من و باباي ضعف ميره.


مهديس و رفتن به كلاس بالاتر
